۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

باغ آینه!

ذهن ِ من درگیر آغوش توست

روی سیــنه هایت می خوابم

تا سنگینی ذهن ِ من را حس کنی!

:x :* @};-

اززیرچـــانه ات تا

گــودی کوچـــک دورافتـــاده ای روی شکمــــت

عبـــوربایـــد کرد

فقــــط باید ازگذرگاهـــــی بگـــذرم

که زبانـــ ـم را آویزان می کنــــد!

:x :* @};-

و حتی از عمر تاریکی کم می شود

وقتی در تاریکی همدیگر را می بوسیم

آن چنان عاشقانه

و پر از لمس

:x :* @};-

وقتی روی من خم می شوی ،

جاذبه، سینــه هایت را روی چشمانم آویزان می کند.

نگاه ِ من ،

تکه یخی است ،که میان سینـه هایت ذوب می شود!

تو لغزش جاری شدنش را تا روی ران هایت حس کن.

:x :* @};-

راحت بخواب!

انگشتانم به مرور خطهای صورتت ،مشغولند!

نوازش ِ رخ ِ خوابت،خوب است!

با زبانم خطوط لبانت را باز نویسی می کنم...

مزه ی رُژ ِلبهایت ،در طعم لبهایت گم شده است

لخت و هوس انگیز

روی آینه دراز می کشی

که به خودت چسبیده باشی؟!

پس سهم من چه می شود؟!

بر آینه حرام باد

لذت همآغوشی با تو!

:x :* @};-
شعرهایت داغ داغم کرده اند

حالا فقط آغوش تو را کم دارم

آن باغ آینه را ارزانی ام می کنی؟!...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر