۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه

تموز چشم های تو!


نازنین!
تو را که صدا کردم
باغی از گل ابریشم بیدار شد بر لبانم
و نسیمی
که خویشاوند شقایق های وحشی بود
حنجره ام را بوسید
بالابلند!
میان پیشانی و سینه ات
هزار غزل می گنجد!
در بسترت هنوز
مهتاب
بی تاب ترین عاشق هاست
نامهربان!
زمستان سهم من نیست
از تموز چشم های تو
پیراهنت را در باد بتکان ، نازنین!
پیراهنت را خورشید از آن باریده است
پاره های پیراهنت آسمانی است
زلالم می کند!
در آن سوی شفّاف آینه
ناچاری من است
و این سو که منم
دچار توست!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر