هنگام كه از پس توري نشيمن
تابستان تنت را
به استخر باغ مي سپاري
همه ي پرندگان به تماشا
گرد مي آيند
ديوانه مي شوند
وراه خانه را گم مي كنند .
- در آن سوي ديوار
همه ي انگورهاي جهان
در رگهايم شراب مي شوند. -
شب
ماه شيدا
عاشق تر از هميشه
بر سينه ي آب مي افتد
و تو در پس پرده هاي توري
تنها
تنهايي خودت را ماهتابي مي كني!
آن روزی که
به بیماریِ هم آغوشی ات مبتلا شدم
سردم بود
دستها و پاهایم یخ کرده بود
تو مرا در پیچ و تاب پیکرت
با هرم نفس هایت
گرم کردی
و به نیروی عشق
سوزاندی
امروز هم که مدّتی است از تو دورم
هنوز از عطر هم آغوشی ات سرمستم
دوباره سردم شده است
و به کوره ی هماره داغ آغوشت محتاجم
کی می آیی
و باز مرا در زبانه های وحشی اندامت می گدازی؟
قول می دهم
که به هرشکلی که تو دوست می داری، درآیم!
تو فقط مرا گرم کن، بسوزان!
وقتی ستاره ی صبح
پاسخ دادنحذفآسمان نگاهت می نشیند
در آینه تفسیر می شوم
که ادامه ی دستانت
در را به روی آفتاب می گشاید
و پهنای سینه ات
غزال دشتم می شود ...
من روزگار دوریت را
همپای عقربه ها اندازه می کنم
من چشم ها را با خنده های تو می شویم
******************
بسیار دلنشین و زیبا بود فرهاد عزیزم