ذهن ِ من درگیر آغوش توست
روی سیــنه هایت می خوابم
تا سنگینی ذهن ِ من را حس کنی!
اززیرچـــانه ات تا
گــودی کوچـــک دورافتـــاده ای روی شکمــــت
عبـــوربایـــد کرد
فقــــط باید ازگذرگاهـــــی بگـــذرم
که زبانـــ ـم را آویزان می کنــــد!
***
و حتی از عمر تاریکی کم می شود
وقتی در تاریکی همدیگر را می بوسیم
آن چنان عاشقانه
و پر از لمس!
***
وقتی روی من خم می شوی ،
جاذبه، سینــه هایت را روی چشمانم آویزان می کند.
نگاه ِ من ،
تکه یخی است ،که میان سینـه هایت ذوب می شود!
تو لغزش جاری شدنش را تا روی ران هایت حس کن.
***
راحت بخواب!
انگشتانم به مرور خطهای صورتت ،مشغولند!
نوازش ِ رخ ِ خوابت،خوب است!
با زبانم خطوط لبانت را باز نویسی می کنم...
مزه ی رُژ ِلبهایت ،در طعم لبهایت گم شده است!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر