۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

عشق را رعایت کرده ایم!

هیچ کس مثل تو به من نگفت:
”رستنی ها کم نیست”.
دیروز برایت پرجمعیت ترین مراسم تاریخ دانشگاه را گرفتند
امروز به خاکت سپردند
اما
نمی خواهم افسوس نبودنت را بخورم
"رستنی ها کم نیست"!
من آن مفهوم مجرّد را جسته ام
پای در پای ِ آفتابی بی مصرف
که پیمانه می کنم
با پیمانه یِ روزهای خویش
که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است
من آن مفهوم مجرد را جسته ام
من آن مفهوم مجرد را می جویم
پیمانه ها به چهل رسید و از آن برگذشت
افسانه های سر گردانی ات
ای قلب ِ در به در
به پایان خویش نزدیک می شود
بیهوده مرگ
به تهدید
چشم می دراند
ما به حقیقت ساعت ها شهادت نداده ایم
جز به گونه ی این رنج ها
که از عشق های رنگین آدمیان به نصیب برده ایم
چونان خاطره هایی هر یک در میان نهاده
از نیش خنجری با درختی
با این همه، ای قلب در به در!
از یاد مبر که ما
-من و تو-
عشق را رعایت کرده ایم،
از یاد مبر
که ما
-من و تو-
انسان را رعایت کرده ایم،
(خود اگر شاهکار خدا بود
یا نبود!)



http://www.vb.niksalehi.com/uc/uploads/1279930287.gif

در باران و به شب
به زیر دو گوش ما
در فاصله ای کوتاه از بسترهای عفاف ما
روسپیان
به اعلام حضور خویش
آهنگ های قدیمی را با سوت می زنند
در برابر کدامین حادثه آیا
انسان را دیده ای
با عرق شرم بر جبینش؟
آن گاه که خوشتراش ترین تن ها را
به سکه ی سیمی توان خرید
مرا
دریغا دریغ
هنگامی که به کیمیای عشق
احساس نیاز می افتد
همه آن دم است
همه آن دم است
قلبم را در مجرای کهنه ای پنهان می کنم
در اتاقی که دریچه ایش نیست
"از مهتابی به کوچه ی تاریک" خم می شوم
و به جای همه ی نومیدان می گریم
آه من حرام شده ام!
با این همه ای قلب در به در!
از یاد مبر که ما
-من و تو-
عشق را رعایت کرده ایم،
از یاد مبر
که ما
-من و تو-
انسان را رعایت کرده ایم،
خود اگر شاهکار خدا بود!
(نه ، نبود!
که داغدارِ خویش بود!)